آشفتگی
گفتن از تاریکی رو دوست ندارم. گفتن از سرما، از غم و غصه، از درد و رنج رو هم. گلایه از زمین و زمان و شاکی بودن رو هم. اما امشب آشفتهام. آشفتگی برام همسفر تازهای نیست. یک آشنای قدیمیه. اما امروز یه جور دیگه بود. دیشب خوابیدنم هم. بیدار شدنم هم. تا الان که لختی از بامداد روز جشن اسپندارمذگان گذشته. روز عشق. واژه عشق برای هرکسی پر از رنگهای شاد و غمگینه. پر از خاطرههای شیرین و تلخ. برای من هم. برای هر کس داستانی داره و برای من هم. داستانی که برگهاش رو امروز ورق میزنم و میاندیشم. وجود یک انسان در هر لحظه برآیندیه از ابتدا تا اون لحظه. روی زمان از منفی بینهایت تا آنجا. تمام گذشتهی یک نفر در چیزی که اینک هست نقش داره. اثر برخی رویدادها چشمگیرتره، و برخی اونقدر بزرگ که تاثیر خیلی از دیگر رویدادها در برابرشون ناچیزه. مانند بینهایت و شمارههای دیگه. برای بعضیها عشق یکی از این بینهایتهاست. برای من هم. اون چیزی که هستم رو مفهوم این واژه ساخته. دارم از دگرگونی سخن میگم. از دگرگونیهای بزرگ. دارم از قطره میگم و از دریا. از پایین و از پرواز بالای ابرها. عشق چهرههای گوناگونش رو نشون میده. غم و شادی. سپیدی و سیاهی. روشنی و تاریکی. آسایش و رنج. آرامش و آشفتگی. همینطور که پیش میره انسان به جایی میرسه که این واژهها کم کم درهم رفته میشن. کم کم به هم نزدیک میشن و سرانجام در ریشه یک چیز میشن. دیگه انگار فرقی نمیکنن. اما امشب من آشفتهام و این آشفتگی شباهتی به آرامش نداره. به ناآرومیهای قدیم میمونه. دوره از آرامش، خیلی دور. من عشق رو گم کردم. بزرگی رو هم. دریا رو هم. برگهای دفتر گذشته رو ورق میزنم و میبینم رویداد دردناکی رخ داده. حقیقت تلخی در لابهلای این دفتر، جایبهجایش نوشتهشده. توی تموم زندگیم تقریبن تمام کسانی رو که دوست داشتم، رنجاندم. خواستم شاد کنم و غم هدیه کردم؛ و غمگین شدم. کاش برای دیدن درخت شادی، بذری نمیکاشتم که امروز جای شادی، در مزرعه دل کسانی که دوست داشتم و دارم، کسانی که به من کمک کردند که عشق رو ببینم، که اون رو بپرورم تا من رو بپرورونه، که از قطره تا دریا رو سفر کنم، تا از پایین تا بالای ابرها پر بکشم، تا در دل تاریکی شمعی روشن کنم و حتی ماهی. در مزرعه دل کسانی که عشق رو با قلم اونها نقاشی کردم، امروز میوه رنج ببینم. ایکاش. حتی نمیدونم پشیمانم یا نه. اگر آره، از چی؟ اما این رو میدونم که باید درد بکشم. شایسته این سوختنم تا من رو دوباره پاک کنه. تا چشمهام رو پاک کنه. تا بتونم عشق رو باز ببینم. بزرگی رو هم. شادی رو هم، دریا رو هم... همچون همیشه تشنه سفرم. رویاش نگهم میداره. تا در سفر باز عشق را بیابم، بزرگی را هم، دریا را هم، ...

نظر تا کنون
نوشتن نظر
برگ نخست بلاگ