سفر: کاشان تا اصفهان - چهارشنبه
خواب شب، خستگی چند ساعت در ماشین بودن رو کاملن زدوده و اینک صبح چهارشنبه است. از صحبت دیروز اون کاشانی عزیز فهمیده بودیم تپههایی در نزدیکی کاشان هستند که یادگار ۷۰۰۰ سالهای از تمدن ایران جاویدمون رو برامون نگه داشتند. تپههای سیلک (فتحه روی ی و سکون روی ل) (Sialk). در این دو تپه گویا شش دوره فرهنگی گوناگون میزیستهاند که ظروف زیبا و نگارگریشده، زیورآلات و جسدهایی از آنان ماندهاست. دو اسکلت مربوط به ۵۵۰۰ سال پیش روی یکی از تپهها به صورت محافظت شده درون شیشه قرار گرفته. برخی از آثار هم در موزهای که کنار همین تپههاست جای گرفته. مانند یک گردنبند تزیینی که قدمت آن ۵۵۰۰ سال نوشته شده. خیلی دیدنی بود!
شگفتزده از ورق زدن دفتر پیر تاریخ به سوی خیابان علوی کاشان به راه میافتیم. محلهای که چند خانواده بزرگ کهن، خانههای بسیار زیبا با معماری چشمنواز و کم نظیری برافراشتهاند. مانند خانه بروجردیها، خانه عباسیها و خانه طباطباییها. ترکیبی از علم مهندسی و هنر معماری. هر کدام از خانهها زیبایی ویژه خود را دارند که از دیگری دگرگون است. مانند سقفهای بسیار زیبایشان.
نزدیک ظهره. هنگام ترک کاشان فرا رسیده. به راه میافتیم. نگاهمان در طول جاده به دنبال تابلویی نشانگر جهت "بادرود". گریزی از راه اصفهان به درون دشت. راهی از کنار روستاهایی در میان درهای سبز به نام "برزرود" در دل کویر. روستای "هنجن"، "یارند"، "کمجان"، "برز" (روستای اجدادی حامد حسینیان که همیشه ازش تعریف میکنه)، "طره" و سرانجام "ابیانه". خانههای کاهگلی و باغهای مجاور خانهها مرا به یاد محلههای کهنه فرحزاد میاندازه و بازیگوشیهای کودکانهام در آنها. در طول راه در گذر از هر روستا پیام خوشآمد به آن روستا روی نمایشگر گوشی همراه نکته جالبیه! نکته جالب دیگه تپهها و کوههای اطراف راه با شکلهای عجیبه.
به ابیانه میرسیم. بیدرنگ رنگ سرخ خاک و دیوار خانههایی که همان خاک تار و پودشان است جلب نظر میکند. پوشش سنتی زنان پیر و معدود جوانان بومی ویِژگی دیگریست. فرصت ما کوتاه است و تنها گشتی در کوچهها میزنیم و از زیر آتشکده باستانی زرتشتیان میگذریم که گویا به دلیل مرمت ورود به داخل آن ممکن نیست تا اینکه به یک امامزاده میرسیم. در کوچهها پیرزنان بسیاری در حال فروش لواشک و برگه زردآلو یا کتابچه راهنمای گردشگری ابیانه هستند. دو ایتالیایی در تلاش برای پرسشی از یک پیرزن مغازهدار هستند. یکی انگلیسی میداند، با او گپی میزنم و پرسشش را از مغازهدار میپرسم. "شلوار خیلی گشاد یا بگی دارید؟!". آنها هم در راه سفر نصف جهانند و شلوارشان را همانجا خواهند خرید. میگویند: "Ciao". (خوانده میشه "چاو" یا "Chow"). دوست دارند به همان ایتالیایی خداحافظی بگن.
هنگام خداحافظی ما با ابیانه هم فرا رسیده. به شهر سرخ نگاه میکنم و میگویم: "بدرود". دوست دارم به همان پارسی خداحافظی بگم.
...
برچسبها: سفر

نظر تا کنون
آقا اينطوري انگار لذت بخش بوده. يه چند تا از اون عكس هنري ها هم بذار برادر
باشه اکبر عزیز :-)
نوشتن نظر
برگ نخست بلاگ