وفا
ساعت ۱:۱۵ بامداده. همین الان جواد عزیز بردم به حال و هوای دو سالونیم پیش. واسم لینک یه ترانه فرستاد از محمد اصفهانی. به اسمش دقت نکردم، فقط زدم آغاز شه:
"عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن
کی می توان صبوری
کی می توان نرفتن
گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست عشق زیباست
با یار بیقراری
از دوست درد ماند و از یار یادگاری
گفتی از روز سفر
گفتم از من مگذر
مجنون
لیلا
رفتی بی بال و بی پر"
یاد اشک افتادم...

نظر تا کنون
پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق
هر که را چون سرو اینجا پای در گل ماند، ماند
:-)
نوشتن نظر
برگ نخست بلاگ