Passage / گذر

مي‌گذرم از هرچه می‌گذرد و می‌اندیشم...

وفا

ساعت ۱:۱۵ بامداده. همین الان جواد عزیز بردم به حال و هوای دو سال‌ونیم پیش. واسم لینک یه ترانه فرستاد از محمد اصفهانی. به اسمش دقت نکردم، فقط زدم آغاز شه:

"عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن
کی می توان صبوری

کی می توان نرفتن
گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست عشق زیباست
با یار بی‌قراری
از دوست درد ماند و از یار یادگاری

گفتی از روز سفر
گفتم از من مگذر
مجنون
لیلا
رفتی بی بال و بی پر"

(اینجا گوش کنید)

یاد اشک افتادم...

سینما

راستش فیلم‌های زیادی دیدم. اما تا حالا پیش نیومده اینجا چیزی بنویسم یا از فیلم‌هایی که به نظرم خوب بودن پیشنهاد کنم. تصمیم گرفتم از این پس چنین کنم.

شاید ویژگی سینما (و کمتر از اون تیاتر) نسبت به هنرهای دیگه توانایی بیشتر اون در همراه کردن انسان با یک تجربه جدا و نو از زندگیه.  ایجاد شرایطی  آسان‌تر  برای تازگی حس و درک.

در این نخستین نگارش از سینما، موضوعم، یک تکه نمایشی از یک فیلمه.

فکر کنم همه خبر بازی گلشیفته فراهانی عزیز در یک فیلم هالیوودی رو شنیدن. نام این فیلم مجموعه دروغ‌هاست  (آنگونه که اون رو از Body Of Lies ترجمه کردن).

خوشبختانه فیلم از یک کارگردان خوب و حرفه‌ایه. ریدلی اسکات، کسی که هانی‌بال و گلادیاتور رو ساخته. گلادیاتوری که واسه من همچنان یک اسطوره سینماست.

امروز تکه نمایشی فیلم رو در IMDB (سایت خیلی ارزشمند سینمایی که سال یکم دانشگاه میثم رحمانی عزیز بهم معرفی کرد. کاش راهی برای تماس باهاش پیدا کنم) دیدم که به نظرم جالب رسید. گلشیفته فراهانی هم در دو جای تریلر دیده می‌شه:

http://www.imdb.com/video/screenplay/vi2250375193/

پ.ن.

۱. اگر اینترنت پر سرعتی ندارید پس از شروع نمایش Pause کنید تا کامل بشه بعد ببینید. فکر می‌کنم خیلی باید صبور باشید.

۲. گویا برخی از دوستان هنگام دیدن تریلر با پیام "This video is not available in your country" روبرو شدن، البته همه جا پیش نمی‌آد. یه پیشنهاد اینه که از یه برنامه ف ی ل ت ر - ش ک ن استفاده کنین، در این صورت سایت درباره کشور شما فریب می‌خوره.

برچسبها: ,

سفر: کاشان تا اصفهان - پایان

...

امروز شنبه و روز پایان سفر است.

در نظر داشتیم تا امروز صبح زود به راه بیفتبم اما نمی‌توان از دیدار میدان نقش جهان گذشت. از میان بازار و با تماشای هنرهای دستی می‌گذریم تا به در امارت عالی‌قاپو می‌رسیم. پیش از سفر روی اینترنت از پدیده‌ای شگفت در راهروی ورودی این امارت خوانده‌ام و بسیار مشتاق آزمودن آنم. من در یک کنج راهرو ایستاده‌ام و مبین در کنج روبرو (روی دو سر قطر مستطیل راهرو) و هر دو رو به کنج. بسیار آهسته به گونه‌ای که از نرسیدن مستقیم صدایمان به هم اطمینان داشته باشیم با دیوار سخن می‌گوییم. صدای یکدیگر از میان دیوار کنج‌ها به گوش می‌رسد. بنا به سخن راهنمای امارت گویا مشخص نیست این پدیده خواسته ایجاد شده یا به صورت تصادفی. به هر حال بسیار جالب بود. به طبقه بالا می‌رویم و باز نگارگری‌های زیبا بر روی دیوار چشمانم را به خود می‌دوزد.

زمان کمی مانده و هرچه زودتر باید دو مسجد دور میدان را ببینیم. با عجله به راه می‌افتیم. هرچند پرشتاب اما تلاش می‌کنیم جایی از زیبایی و بزرگی معماری خیره‌کننده مسجدها را نادیده نگذاریم. زیباترین سقف‌هایی که تاکنون دیدم سقف‌های این دو مسجد بود که در بزرگی و زیبایی بی‌همتا هستند. می‌دانم دوربین قدیمی همراهم در نور کم عکس‌های خوبی نمی‌گیرد اما دو سه عکسی می‌گیرم.

سرانجام زمان بازگشت فرارسیده. با شهر بسیار زیبای اصفهان بدرود می‌گوییم و راهی می‌شویم؛ و باز سفری دیگر، سفر بازگشت...

پایان.

تمام عکس‌های سفر رو این‌جا ببینید.

برچسبها:

سفر: کاشان تا اصفهان - آدینه

...

مدهوش زیبایی چهل‌ستون، شبانگاه را در تب و تاب دم خورشید و روشنایی آدینه‌روز برای گشت و گذری دیگر در یادگار هنر اصفهان به صبح می‌رسانیم. نخست عزم میدان امام را داریم. از دیدنی‌هایش بسیار شنیده و خوانده‌ام؛ و از شگفتی‌هایش. شاید مثلث طلایی دیدنی‌های اصفهان باشد: امارت عالی‌قاپو، مسجد شیخ لطف‌الله و مسجد امام. به راه می‌افتیم غافل از این‌که آدینه است و گویا به دلیل برگزاری نماز جمعه، گشتن در آن‌جا ممکن نیست. آهی می‌کشم اما شاید فردا پیش از سفر بازگشت به دیدارش بازگردیم. در راه از یکی از اهالی درباره یک گردشگاه طبیعی اصفهان به نام "پارک ناژوان" می‌شنویم و ساعتی پس آن‌جاییم. پارک بزرگی‌است و گویا مهمترین بخش آن "باغ پرندگان" است که در آن پرندگانی از نوع‌های گوناگون برخی آزاد و برخی در قفس زندگی می‌کنند. بسیاری از گونه‌های آن را از نزدیک ندیده بودیم و تصویر برخی را نیز. یکی از بهترین لحظه‌ها در آنجا یکی شکار عکسی از یک طاووس تمام سپید بود که گویی لباس عروس بر تن داشت و شاید بدترینش تماشای عقاب‌های زندانی در قفس بود. عقاب برای من نمادی بسیار ویژه و محترم است. دیدن آن بال‌های بزرگ و پنجه‌های قدرتمند که تنها آزادی و بی‌نیازی را فریاد می‌کنند در اسارت، غم‌بار بود.

...

آفتاب می‌تابد و ما در ماشین جاده را به انتظار دیداری دیگر می‌نوردیم. آتشگاه کهن زرتشتیان. جایی کمی بیرون از شهر در جاده نجف‌آباد. بنایی بر فراز تپه‌ای بلند. پدر خسته است و مادر را پای کوهنوردی نیست و به تماشایش از پای تپه قناعت می‌کنند. اما من و برادر بسیار عزیزم "مبین" خستگی نمی‌شناسیم. قدم در راهش می‌نهیم. در سوز آفتاب کوهنوردی چندان سبکی نبود ولی ارزش جنگیدن داشت. جو به‌راستی گیرایی است. بنایی که با خلوت و سکوت با وقارش حرف‌ها از پیشینگان دارد و در جایی که از فراز آن شهر را می‌توان به خوبی براندار نمود. چند عکسی می‌گیریم و راهی می‌شویم.

بارها از بچگی تا کنون از پدیده‌ای شگفت با نام "منار جنبان" شنیده بودم. دو مناره که یکی می‌جنبد و دیگری نیز با جنبش آن به لرزه می‌افتد. خیلی مشتاق بودم تا در این سفر از نزدیک آن‌را ببینم. از آتشگاه تا آن‌جا راه زیادی نیست و کافی‌است کمی جاده را به سمت اصفهان بازگردیم. ما نزدیکی ساعت ۳ که در باز می‌شود آن‌جا هستیم. هرچند که لرزش مناره‌ها ساعتی یکبار و نخستین بار در ساعت ۴ انجام می‌شود. من تازه دانستم که جنبش نخستین مناره خودبه‌خودی نیست و کسی به درون آن می‌رود و آن‌را می‌لرزاند اما شگفتی این پدیده یکی به دلیل جنبش پذیر بودن آن و دوم جنبش مناره دیگر است. این مناره‌ها در واقع مناره‌های مقبره عارفی با نام "عمو عبدالله" است. جمع زیادی حضور دارند. مردی با مرغ مینای سخن‌گوی خود چند کودک و بزرگ را دور خویش گرد آورده. یک مرد جوان و خوش‌اخلاق آلمانی که پارسی را به خوبی صحبت می‌کند نیز به همراه یک خانم جوان منتظر هستند. می‌گوید پدر و مادرش سال‌ها در ایران زندگی کرده‌اند از این‌رو پارسی را خوب یاد گرفته. سرانجام مناره‌ها می‌لرزند و انتظار به سر می‌رسد.

...

برچسبها: