Passage / گذر

مي‌گذرم از هرچه می‌گذرد و می‌اندیشم...

رویای نیمه شب

   پرنده ای بر شاخه ای نشسته. باد گهگاه در لابه لای شاخه درختان می وزد و گاه شیطان در لابه لای من...

کسی فریاد می زند. کسی که تنها دستانش از آب بیرون است و آن آب تویی و گاه که نیستی... من تشنه غرق شدن هستم. پس دریای من باش تا تن به مرداب نزنم. دریای من باش. فریاد می زند "کسی دستان مرا نگیرد". او تشنه غرق شدن است، در همان دایره از دریای در شب که بازتاب ماه است. بازتاب ماه را بر هم می زنی، اگر که نباشد، اما این دست و پای زدن نجات یافتن نیست.. تو تشنه غرق شدن هستی، پس دریای تو خواهم بود پیش از آن که تن به مرداب زنی.

   پرنده ای بال هایش را گشود...

باد در لابه لای یاس ها می وزد و گلبرگ های سپیدت را نوازش می دهد. یاس ها در دل آسمان شب چشمک می زنند و من خیره به آسمان نگاهشان می کنم." آیا سرانجام مرا خواب خواهد برد؟" با خود می گوید، درحالی که تو بر بالین بیمارش نشسته ای. تو تازه رفته ای و من ماه ها در بستر خواهم بود.

   پرنده ای بالهایش را گشود و پرواز کرد...

باد زوزه می کشد. گویی می داند خبر بدی در راه است. این روزها همیشه می دانم پیش از آن که روی دهد. می دانم خبر بدی در راه است. همیشه پیش از آن که برود می دانستم و لا به لای تنم جولان گاه شیطان می شد. لحظه رفتن فرا رسیده است. من همچنان در بسترم و ناله می کنم و تو بر می خیزی...

   پرنده ای بالهایش را گشود و پرواز کرد و گلی بر منقار...

مدت هاست دیگر ساحل دیده نمی شود. او با قایقش در دل دریا شناور است. هنوز خوب به یاد دارد. تک تک لحظه های بودنت را. اکنون سال ها از با تو بودن می گذرد و من هنوز خوب به یاد دارم آن تک لحظه های بودن را. آیا دوباره تو را خواهم دید؟ تشنه غرق شدن هستم. لبخند می زنم و به درون بازتاب ماه در دریا می پرم.

   پرنده ای بالهایش را گشود و پرواز کرد و گلی بر منقار با خود سوی ماه برد.

برچسبها:

نظر تا کنون

نوشتن نظر

برگ نخست بلاگ