هفتم دیماه
سلام گل یاس.
امروز هفتم دیماهه. زیباترین روز زندگی من. یادته؟ یادته گل یاس؟ هفت سال پیش همین روز...
باورم نمی شه، هرگز باورم نشد. نخستین باری که عطرت تو فضای خونمون پیچید یادته؟ من بچه بودم. مادرم همیشه هنگام نماز چندتا از گلهات رو میچید و توی جانمازش می ریخت. چادرنمازش سپید سپید بود. درست رنگ تو! تو اون روز اون جا بودی! یادته؟
کمی که بزرگتر شدم، بازهم من و تو به هم رسیدیم. همون وقتها که تنها با یه کم خیالپردازی همه زمین و زمان رو پیروزمندانه فتح میکردم و لبخند رضایت و شور به لبم مینشست، یادمه با یه مداد سیاه و یه برگه سپید - درست رنگ تو! - دنیا مال من بود. نقاشی، نقاشی، نقاشی! مداد سیاه، من بودم و برگههای سپید، گلبرگهای تو؛ که وقتی به هم میرسیدیم، میکشیدیم و میروییدیم و میآفریدیم.
کم کم رسیدیم به روزهای خراش. روزهای فرسایش و نگرانی. روزهای ترس و تاریکی نوجوانی...
من تو رومیدیدم گل یاس. بارها و بارها و هربار برای نخستین بار. توی تکتک لحظههای غریب و فراموششده حسهای لرزان نوجوانی. یادته؟
سالها گذشت و من هنوز خیلی بزرگتر نشده بودم. یه زمستون دیگه از راه رسید و هفت روز رو شمرد. روز هفتم، من یه بار دیگه تو رو دیدم، و این نخستین دیدار بود. باورش سخت بود. مثل یه خواب بود. مثل آب بود. یه آغاز ناب بود...
... اما امروز هفت سال میگذره و دوباره هفتم دیماهه. زیباترین روز زندگی من. حالا من راستی راستی بزرگ شدم و تو راستی راستی نیستی. درد من اینه که نه بودنت رو باور کردم و نه نبودنت رو.
بگذریم! تکرار اسمت یادته؟ :-) گل یاس، گل یاس، گل یاس. گل یاس، گل یاس...
برچسبها: ادبی, عشق, نامه به گل یاس

نظر تا کنون
نوشتن نظر
برگ نخست بلاگ