Passage / گذر

مي‌گذرم از هرچه می‌گذرد و می‌اندیشم...

رفته! مهم نیست...
رو صندلی نشسته بودم و با خودم فکر می‌کردم. معمولن به اون فکر می‌کردم گاهیم به چیزای دیگه.

[صدای باز شدن در]

همیشه منتظر بودم که اون بیاد. کم مشتری نداشتم، زیاد می‌اومدن و میرفتن. زندگی می‌گذشت... اما با هربار باز شدن در، ته دلم می‌ریخت که خودشه! البته پنج‌شنبه‌ها، همیشه که نمی‌تونست بیاد. وای خدا یادش به‌خیر!

[صدای تلق تلق قدم‌هایی که نزدیک می‌شوند]

برنگشتم ببینم کیه. وقتی حدس نزنی،‌ نیازی به مطمئن شدن هم نیست. زیاد می‌یان و می‌رن...
همیشه آروم قدم می‌زد. مثل ریتم یه آهنگ، تلق! تلق! تلق! گاهی پیش قدماش چشمم رو می‌بستم و با دستم ادای رهبرای ارکستر رو در می‌یاوردم، می‌زد زیر خنده. البته آروم!

[سکوت]

خیره شده‌بودم به رویرو و سکوت کرده‌بودم. چقدر سکوت برامون تقدس داشت. وقتی سکوت رو با نگاه می‌آمیختیم انگار دخترکان هندی دورمون می‌رقصیدند، راستی که بهترین مترجم کسیه که سکوت رو ترجمه کنه! سرم رو آروم تکونی دادم و لبخندی زدم.

[صدای بسته شدن در]

با صدای بسته شدن در به خودم اومدم. سرم رو خاروندم و بلند شدم به مشتری برسم... انگار باز زیادی تو خودم بودم. رقته! مهم نیست، ‌مشتری زیاد دارم، زندگی می‌گذره...
یادش به خیر!‌ وقتی می‌رفت می‌شستم و مدت‌ها همه‌چیز رو مرور می‌کردم. هر کلمه رو دوباره و چندباره تو ذهنم تکرار می‌کردم.
دیگه باید برم، آخه پنج‌شنبه‌ها زود می‌رم که به حساب‌کتابا برسم

[صدای باز و بسته شدن در]

برچسبها:

نظر تا کنون

نوشتن نظر

برگ نخست بلاگ