دمی با مرگ
وقتی برگشتم دیدم چند نفر بالای سرم ایستادن و وحشت زده اسمم رو صدا میکنند. تو ذهنم گفتم: "این جا کجاست؟ این ها چی میگن؟". از اینکه برگشته بودم ناراحت و گلهمند بودم. هنوز با یاد مبهم شیرینی آرامشی که داشتم لبخند می زدم و چیزی نمیگفتم. هرچی فکر کردم دقیق یادم نیومد چی بود و کجا بود. تنها این که زیبا بود. از آرامش و شادی لبریز بودم و دور و برم آدم هایی دوست داشتنی بودند. "ناگهان با چشم باز به پهلو افتادی"... "وقتی دستت زیرت مونده بود فریاد و ناله میکردی"... "پاهات رو سفت نگه میداشتی و نمیذاشتی کمکت کنیم"... این ها حرف هایی بود که می شنیدم اما من هنوز به شیرینی اون گویا چند ثانیه که برای من خیلی طولانیتر گذشت فکر میکردم و لبخند می زدم. چند ثانیهای که گویا جسمم درد میکشید اما روحم آروم و شاد بود. چند ثانیهای که با مرگ بودم.
حالا یک روز گذشته و من با خودم میاندیشم میشه به یک دلیل با تلخیها زیاد تلخی نکرد. میشه به یک دلیل شیرینیها رو خوب خوب چشید و میشه به یک دلیل به بدی و خوبی آدمها، هردو، لبخند زد، و اون اینه که خوشبختانه زندگی، مرگ دارد!
برچسبها: شناخت
