Passage / گذر

مي‌گذرم از هرچه می‌گذرد و می‌اندیشم...

دمی با مرگ

وقتی برگشتم دیدم چند نفر بالای سرم ایستادن و وحشت زده اسمم رو صدا می‌کنند. تو ذهنم گفتم: "این جا کجاست؟ این ها چی می‌گن؟". از این‌که برگشته بودم ناراحت و گله‌مند بودم. هنوز با یاد مبهم شیرینی آرامشی که داشتم لبخند می زدم و چیزی نمی‌گفتم. هرچی فکر کردم دقیق یادم نیومد چی بود و کجا بود. تنها این که زیبا بود. از آرامش و شادی لبریز بودم و دور و برم آدم هایی دوست داشتنی بودند. "ناگهان با چشم باز به پهلو افتادی"... "وقتی دستت زیرت مونده بود فریاد و ناله میکردی"... "پاهات رو سفت نگه می‌داشتی و نمی‌ذاشتی کمکت کنیم"... این ها حرف هایی بود که می شنیدم اما من هنوز به شیرینی اون گویا چند ثانیه که برای من خیلی طولانی‌تر گذشت فکر می‌کردم و لبخند می زدم. چند ثانیه‌ای که گویا جسمم درد می‌کشید اما روحم آروم و شاد بود. چند ثانیه‌ای که با مرگ بودم.

حالا یک روز گذشته و من با خودم می‌اندیشم می‌شه به یک دلیل با تلخی‌ها زیاد تلخی نکرد. می‌شه به یک دلیل شیرینی‌ها رو خوب خوب چشید و می‌شه به یک دلیل به بدی و خوبی آدم‌ها، ‌هردو، لبخند زد، و اون اینه که خوشبختانه زندگی، مرگ دارد!

برچسبها:

بی‌خوابی

دیشب دوباره رخ داد. شاید یک سال از آخرین بار می‌گذشت. حس بسیار عجیبیه. گویا زمان‌هایی که مدت طولانی بی‌خوابی بکشم روی می‌ده. شب شماری از امتحان‌های دانشگاه و خیلی پیش‌تر دوران مدرسه هم زیاد رخ داده بود. به ویژه دوران پشت کنکور که برام دوران خیلی ویژه‌ای بود. (یادمه روی جلد دفتری که خاطره‌های دوران کنکور رو می‌نوشتم، نوشتم: "روزهای مقدس کنکور"!). حس بسیار عجیبیه. تو یه حالت خواب و بیداری در یک لحظه حالتی روی می‌ده که جسم رو از جایگاهی بیرون از جسم ورانداز می‌کنی. جسم خودت و به صورت کلی جسم آدمی رو. نوعی تمایز و جدایی بین خود و جسم احساس می‌شه. درک می‌شه. آدم خیلی چیزها رو می‌دونه و ممکنه درباره‌اش بیندیشه یا بگه؛ اما احساس کردن و درک کردن از دانستن جداست. در این هنگام این جدایی رو حس می‌کنی. می‌بینی. اما دیوانه‌کننده‌ترین بخش ماجرا اینه که در اوج این جدایی، می‌بینی تو تار و پود این جسم هستی. دو موجود کاملن جدا، کاملن در هم رفته. بیشتر زمان‌هایی که این حالت پیش می‌آد به دستم نگاه می‌کنم، با شور و شگفتی کسی که چیزی رو برای نخستین بار می‌بینه انگشتان رو دنبال می‌کنم و شگفتیم با حرکت دادن انگشت اشاره به اوج می‌رسه. "آخه چه جوری داره حرکت می‌کنه؟"، "این چیه؟"... این‌ها پرسش‌هایی هستند که به سرعت از ذهن می‌گذرند. جوری به بدنت نگاه می‌کنی که گویی به یک دستگاه ساخته شده جالب. به موتور یک ماشین. به یه گوشی همراه. اما حالا تو خود این موتور هستی. خود این گوشی همراه...

برچسبها: