خدا
با نام او که سر تا سر وجود تشنه ام را عطش شناختش فرا گرفته و آتش دیدارش، تکه های پراکنده روحم را تنها بهانه به هم پیوستن است.
از شهر گناه می آیم.
از شهر شب و تاریکی. شهر گمراهی.
کوله بار پر و پیمانی از سوغات، بر دوش. کوله باری سنگین از دست ساخته های خودم و دیگران، و پاهایی خسته از راه، در ابتدای راه. راه باز گشت به از دست رفتهها، پاکی، بیگناهی، بچگی، سفیدی، نور،... آرامش. آرامش. آرامش. گمشده غریب انسان. گمشده محبوب من از سالهای دور که برای دیدار دوباره اش بهای رنج جاده هر سفری را می پردازم.
تنها همسفرم، همان دوست قدیمی است. شاخه سپید گل یاس. تنها نشان من از پایان راه، از آنچه بوده و به دست خواهد آمد، او که عطر آسمانیش مشامم را از بوی نامطبوع ریا کاران نقاب به صورت که بیمار زخم زدن و به بیراهه بردن خود و دیگرانند، خالی نگه داشته و هنوز به نفسم دلیل تپیدن می دهد و بازتاب سفیدی گلبرگهای پاکش در دل این شب به چشمانم سو می دهد.
و ماه، همسفر همیشگی همه شبگردان، خورشید ساکت و با وقار شب که بازتاب سفیدش، همچون پیامبر نور، چراغ راه رهگمکردههای این شهر است تا خود نور.
در این شب مه گرفته که حتی فاصله چند قدمی هم پیدا نیست، به انتهای جاده نگاه می کنم تا بلکه اثری امیدبخش از انتها، از محبوب ببینم که توان پاهایم و توشه راهم باشد، هر چند کوچک، هر چند مبهم و نا پیدا. چیزی پیدا نیست اما من می بینم. آن دور ها در ذهنم چیزی میبینم که به من امید می دهد. خودم را می بینم که به مقصد رسیده و چهره ای که در آن آرامش موج میزند و لبخندی با صداقت از دل با نگاهی غریب و دلنشین، که زمزمه می کند و مرا می خواند: برگرد.
کوله بارم را بسته ام و آماده سفرم، سفر بازگشت.
نظر
dar sokot goftemani ast ke dar hich gofteghoei nist.
salam .fogholade bood , mese hamishe ke fogholadeyid
Congratulations.;-)
Thank you buddy :-)
نوشتن نظر
< برگ نخست >