یاس خاموش و آرام نشسته­، گذر سخنانم را تماشا می­کند.

می­گویم: "هرگاه بر لب ساحلی به تماشای دریا می­نشستم، بزرگی دریا، یادآور یک دل بود. صدای آرام موجها، یادآور آرامش همان صدا بود که در برکه دلی دیگر مژده طوفان. با تنی رها روی آب دریا و چشمانی بسته، اشکهایم دریا را کمی بزرگتر می­کرد. یک ساحل برای رسیدن بود و یک اسم برای زمزمه..."

یاس، پنهان در نگاهش زمزمه­ای: "تو را می­پرستم به خاطر روح بزرگت" و در برکه دلی دیگر مژده طوفان: "و من، تو را می­پرستم آنگونه که همیشه دلم می­خواست بتوانم خدا را"

مدتی خاموش در چشمان هم خیره می­نگریم. من در جستجوی زمزمه­ای دیگر و او در جستجوی... شاید... زمزمه­ای دیگر.

می­گویم: "ملکه دلم شدی، همان که نگهدار مرزهای سرزمینش است و نمی­گذارد زشتی و پلیدی به شهر هجوم آورد. همان که سرباز تکبازش هستم و از او دستور دارم نگهبان دروازه­های دل باشم که مبادا ناپاکی به درون، راه یابد..."

شبنمی بر گونه گلبرگش نشسته. کاش می­توانستم در آغوشش کشم و این­بار گونه­هایش از اشکهای من تر شود، نه شبنم غم تنهایی­هایش.

ادامه می­دهم: "گل­یاس! ذهن من از کودکی سرکش بود. رها که می­شد پر می­کشید و بی­مهابا فقط می­رفت. به هر کوی و دالانی سر می­کشید. نه همیشه به جاهای خوب. حالا که خیالم از تو پر شده، این پرنده هر چه می­رود و این سو آن سو سر می­کشد، باز از تو و پیچ و خم­هایت بیرون نمی­رود. چه ستاره­ها باشند و چه نباشند، وقتی خورشید طلوع می­کند در آسمان خیال جز سفیدی و نور چیزی دیده نمی­شود. نه چشمک ستاره­ها وقتی چشمانت پلک زنند، نه سیاهی شب وقتی ابروانت سایه اندازند.
گل­یاس، ممنونم که مرا در گرمای نورت ذوب کردی. اگر من رگی از طلا نداشتم که در این گداختن عیارم بالا رود، اگر هنوزم سنگم، اما دیگر سنگی ساده و خالص از ناپاکی­ها"

نظر

At 12:18 PM, November 13, 2006, Anonymous جعفر قلی said...

سلام به دوست عزیزم محمد

باز هم طبق معمول این کارت (نوشتن) هم مثل بقیه کارهات عالیست
فقط یک نکته :
نوشته هات از نظر ادبی زیباست ولی ارتباط خاصی با آنها برقرار نمیکنم که فکر کنم به دو دلیل است
اول اینکه نویسنده (شما) با یک پیش زمینه فکری ای مطالب رو می نویسید که خواننده از اون ها هیچ اطلاعی نداره
ولی این هیچ مشکلی نداره چرا .چون بسیاری از نوشته ابتدا به این صورت است ولی چون موضوع نوشته ادامه پیدا می کنه خواننده کم کم در آن فضایی که نویسنده در ذهنش ساخته قرار می گیرد ولی متن های این وبلاگ به ( دلیل دوم ) صورت گسسته است یعنی موضوعات متفاوت .به طور مثال خدا حرکت گل یاس و ...
یعنی فضاهای متفاوت و در نتیجه ...

شاید این گسستگی از دید نویسنده وجود نداشته باشد که اون هم به خاطر همون زمینه فکری است که گفتم

خوب بسه چقدر نوشتم خسته شدم
به هر حال از نظر ادبی توپه
موفق باشی

 
At 12:23 PM, November 13, 2006, Anonymous جعفر قلی said...

سلام به دوست عزیزم محمد

باز هم طبق معمول این کارت (نوشتن) هم مثل بقیه کارهات عالیست
فقط یک نکته :
نوشته هات از نظر ادبی زیباست ولی ارتباط خاصی با آنها برقرار نمیکنم که فکر کنم به دو دلیل است
اول اینکه نویسنده (شما) با یک پیش زمینه فکری ای مطالب رو می نویسید که خواننده از اون ها هیچ اطلاعی نداره
ولی این هیچ مشکلی نداره چرا .چون بسیاری از نوشته ابتدا به این صورت است ولی چون موضوع نوشته ادامه پیدا می کنه خواننده کم کم در آن فضایی که نویسنده در ذهنش ساخته قرار می گیرد ولی متن های این وبلاگ به ( دلیل دوم ) صورت گسسته است یعنی موضوعات متفاوت .به طور مثال خدا حرکت گل یاس و ...
یعنی فضاهای متفاوت و در نتیجه ...

شاید این گسستگی از دید نویسنده وجود نداشته باشد که اون هم به خاطر همون زمینه فکری است که گفتم

خوب بسه چقدر نوشتم خسته شدم
به هر حال از نظر ادبی توپه
موفق باشی

 
At 6:30 PM, November 13, 2006, Blogger Mohammad said...

جعفر قلی عزیز! از لطف و نظرت ممنونم :-) به نظرم همانگونه که گفتی با پیش رفتن نوشته ها این گسستگی ها به پیوستگی میل کند و امیدوارم اینچنین شود

 
At 9:05 PM, November 14, 2006, Anonymous جعفر قلی said...

انشا الله اینگونه شود
موفق باشی

 
At 9:05 PM, November 14, 2006, Anonymous جعفر قلی said...

انشا الله اینگونه شود
موفق باشی

 
At 1:10 PM, November 16, 2006, Anonymous ناشناس said...

حامد جان، من تا حدي با شما موافق هستم ولي نه كاملن. نوشته‌هاي ايشون داراي نوعي پيوستگي پنهان هستند كه به نظر نمي‌رسه فهم اون كار هركسي باشه.

 
At 1:16 PM, November 16, 2006, Blogger Mohammad said...

از لطف و نظرت ممنون. من هم تلاشم ایجاد یک پیوستگی بوده و هست

 
At 11:30 AM, December 05, 2006, Anonymous Mana M. said...

سلام محمد
خيلي ناز مي نويسي!
بازم بنويس. موفق باشي!
مانا

 

نوشتن نظر

< برگ نخست >