...و دیگر سو شهری‌است. شهر آشنای من!
پاهایم چشمانم را باور ندارند.

پشت آینه

شهری با کوچه پس کوچه های بسیار، و مردمانی که بسیار مشغولند!، تاریک است و مه گرفته. قدم زنان پرسه می‌زنم و خاموش می‌اندیشم. در میان کوچه های خلوت و خیابان های شلوغ، به هر دیواری نگاه می‌کنم، خاطره‌ایست. به هر رهگذری می نگرم، آشنایی‌ست. هر گوشه جای قدمهای خودم را می بینم و خاطره شبی را که قدمم آنجا بود. گاهی لبخند تلخ افسوسها بر لب و گاهی اشک زلال شوقها، و این هردو با هم با خیره‌نگاهی و آهی، گاهی.
گوشه‌گوشه‌های این شهر، با من سخنها دارند و من با آنها گلایه‌ها. از من گلایه‌ها دارند و من با آنها سخن‌ها. اما نه سخن‌هایم دیده می‌شود و نه گلایه‌هایم. گویی در این شهر آشنا، تنها غریبه منم.
می‌ایستم تا پاهایم رمقی پیدا کنند. مردمان همچنان روی مدارهایشان می‌گردند و از کنار من بار ها می‌گذرند. یاد مدار خودم می افتم و جدایی از آن. بیشه‌ی امنمٍ و رهایی از آن. بوی نامطبوع لجنزارها و بیماران و دیدار با عطر یاس. گل یاس! گل یاس... کاش همین اکنون، با تو بودم. اکنون چون همیشه به تو می‌اندیشم و فضای اندیشه‌ام را پر ز عطرت، از بیماری و بیماران، خالی می‌کنم.

ماه

به آسمان نگاه می‌کنم. شب بی‌انتها، ابرهای تو در تو، و ماه. روشنی بخش راه. چراغ زیبا و آرام شب که تمام طول راه را همراه و همقدم مسافران شبانه می‌ماند، تا تاریکی بهانه گمراهی هیچ گمراهی نشود.
به ماه می‌نگرم و می‌اندیشم:
"ای آسمانی، اهل دیار دور، آینه نور، چرا اینجا در زادگاهم اینقدر غریبم؟"
خیره نگاهش می‌کنم و در آرامش و نجابت نور سپیدش به دنبال پاسخی می‌گردم...

نظر

At 6:54 PM, December 19, 2006, Anonymous ماه said...

قشنگ بود

 
At 11:57 PM, December 19, 2006, Blogger Mohammad said...

ممنونم :-)

 

نوشتن نظر

< برگ نخست >