... با نگاه خیرهام در قلب دایره سپیدش فرو می روم و روز را به خاطر میآورم. زیر باران لطیف مهتابش بارانی مهربان را به یاد میآورم، و زادگاهم را که در آن، بارانی لطیف می بارید و یاسها می رویید و نسیم، گاه و بی گاه در میان عطر یاسها میوزید و بوی یاس در گوشه و کنار پراکنده میشد. من و گل یاس به روی سبزه ها سربهسر دراز می کشیدیم و باهم آسمان را تماشا میکردیم. دست در دست هم آزاد، آسمان را جولانگاه پروازهای بیپروایمان می کردیم و از میان ابرها، در میان پرندهها، از باد گوی سبقت میربودیم... در سرزمین ما، صدای خندههای کودکان شاد و سالم که هر گوشه رها از بیماری و گرسنگی گرم بازی بودند، و خنجرهای زهرآگین، تشنه در کمین تنهای پاکشان نبود، به گوش میرسید. صدای زجهها و نالههای مادرانشان به گوش نمیرسید. همه جا خبر دوستی های تازه و پیوندهای نو، خبر آفرینش و رویش بود. از دوروییها، از نقابها، از خودخواهیها، از خرابیها، از پستی آنان که پستی را عاشقانه دوست میدارند و چه آنان که دچار توهم انسان بودن شدهاند! هیچ خبری نبود. هر چه بود صداقت و مهر بود، لبخند بود. مهربانی بود. کینه و نفرت، نبود. هنر و زیبایی بینهایت بود، نقاشی و شعر و موسیقی بود، زشتی نبود. تازگی بود، تکرار نبود. لذت بود، خستگی نبود. ...بود ...نبود ...و زندگی بود ...و عشق بود ...و خدا بود.
...
صدای نغمه پرنده ها، خنده کودکان، سپیدی روز، همه آرامآرام، در یادم کمرنگ میشوند و من به خود میآیم، و به ته چاه تاریکی که ایستادهام، و همچنان رو به بالا خیره به درب روشن و سپید چاه. به ماه.
نظر
محمد خیلی قشنگ بود. عالی بود و واقعا پایان غیرمنتظره ای داشت!
بازم بنویس
موفق باشی
مانا از محبتت ممنونم.
در ضمن این پایانش نبود و داستان این سفر هنوز ادامه داره :-)
نوشتن نظر
< برگ نخست >