به آینه می‌نگرم، آنچنان که زندانی به در باز قفس. در شیشه چشمان نجیبش دو چشم تشنه خیره به چشانم و جوی گوارایی که از چشمان من جاریست و از شوق و امید آزادیست. در آینه می‌بینم راهی را که آمده، و شهر و زندانی را که از آن گریزان است. پشت آینه هم تاریک است اما ماه در آسمان آن سو نیز خورشیدی می‌کند. عطر امید در مشامم پیچیده، نمی‌دانم از یاس است یا پشت آینه. سادگی سپیدش را در آینه می‌بینم، و گلبرگهایش را که سفره پاکی‌هاست. روشنتر و پیداتر از همه تصویرهاست. روشن‌تر از آن است که بازتابی دیگر از آینه باشد. ناگهان در می‌یابم که دستانم خالیست. گل یاس با من نیست. یاس، پشت آینه است و آنچه با من بود در این سالها، تصویر این سوی آینه، و حال در نور خورشید، ستاره گمشده‌ایست.

گل یاس

می‌نشینم.
رو به یاس می‌کنم و چشمانم خشکی غریب گونه‌هایم و آشنای همیشگی لبهایم را پایان می‌دهد.
می‌گویم: "من با تو زندگی کردم، با تو خندیدم، با تو گرییدم، از تو نفس کشیدم و با تو زنده ماندم. از کودکی از روزی که شهر را به یاد دارم در کوچه‌ها، در مدرسه، در خیابان و هر گوشه، هر لحظه و همیشه، در جستجویت گشتم، گشتم و گشتم. شبها در رویا در آنچه از بهشت به یاد دارم، در باغها، در راهها، کنار رودها و دریاها، با تو گشتم، گشتم و گشتم.

از تنهاییت در باغ گفتی، گفتم تو که گلی و باغ پر است از گلهای همچون تو. اگر نه به زیبایی و خوشبویی تو، ولی از جنس تو. نه، تنهایی مال تو نیست، تنهایی مال این باغبان پیر و خسته است که خوب می‌داند باغبانی را هم نمی‌داند. از ترس همین نیز، آن یک شاخه گل یاس را هم که تمام خاطره‌اش از آسمان است، در آن یک وجب باغچه‌اش که تمام زمینش از کویر سرخ دل است، نمی‌کارد، که مبادا...

گل یاس از ته دل، همانجا که داغ اسمت هنوز تازه است و از سوزش، عطر یاس برمی‌خیزد، دوستت دارم. با دانه‌دانه های از هم گسیخته وجودم، یکصدا دوستت دارم.
دوستت دارم، آن‌گونه که باز، آزاد و رها، بالها را باز و از میان ابرها راه را باز و باز پرواز را در آسمان ساز می‌نماید. آنچنان که می‌خواهد بالهای سوخته‌اش را مرهم گذارد و پر کشد تا بالا. آن‌قدر بالا که سایه‌اش، بزرگی روحش را بر زمین نقاشی کند و در آن سایه سوزان آفتاب را از سر تمام یاسها کم کند.

تو سرکشی من را دیدی، ولی غرورت را نه. باز به سرم دست نوازش کشیدی، می‌خواهم آن دست را ببوسم. دستی که زندگی می‌بخشد. دستی که آب تشنگی من از لای انگشتانش می‌چکد.
دستی که در دست دیگر خداست و من شبهای تنهایی دستم را در دست خدا می‌گذارم تا با دست دیگرش، نوازشش کنم.

دستی که ارزشمندترین گمشده‌هایم را یافت و در پس کوچه‌های نوازش پنهان کرد، تا برده رنج خود بیابم گنج را، در پشت کوه دوری، در عمق دریای نگاه، در لابه‌لای شاخه‌های محبت و در میان شعله‌های بوسه..."

"تا یاد تو در پیش چشمم می‌نشیند، پروازهای بی‌نشان یادم می‌آید.
در چارچوب میله‌های نا‌امیدی، یکریز دارد آسمان یادم می‌آید.
وقتی هوا سرمایه‌ی لختی نفس نیست، وقتی که آرامش نمی‌بارد در این شهر، وقتی که دیگر طاقت ماندن ندارم، آن چشم‌های مهربان یادم می‌آید.
بی‌طاقتی در تار و پودم رخنه کرده، پرواز را آیا برایم می‌نویسی، از من نگیر ای مهربان تقصیر من نیست، هی آسمان، هی آسمان یادم می‌آید." – شاعری که نمی‌شناسم

حرکت

لبریزم از ندانستنها، امیدوار به فهمیدن‌ها. نمیدانم به کدام سو گام بردارم، بیش از آنچه نمی‌دانم از کجا تا اینجا آمده‌ام. به اطراف نگاه می‌کنم و هیچ نمی‌بینم. دیگرم توان نشستن نیست. ماهی، در آسمان شبم روشن نیست. ماهی دلم را گریزی جز به دریا زدن نیست. به راه می‌افتم و فقط به راه می‌افتم. در میان کوچه‌های خلوت و خیابانهای شلوغ، به هر دیواری نگاه می‌کنم، شاید نشانی. به هر ره‌گذری می‌نگرم، شاید راهنمایی. از هر "راهنمايي" می‌پرسم، شاید چراغی. اما هیچ.

در جستجوی راهنما در میان کسانی هستم که همچون خودم راه صدبار خطا رفته خود را هر روز با غرور و اطمینان و گاهی سرمستی، از نو خطا می‌روند، بدون ذره‌ای شک که این دایره است و چرا هر شب در همان ایستگاه آرمیدن و همان رویا را دیدن که دیشب، یا شاید با ترس از شک که اگر از این دایره قدم پا یا حتی ذهن به بیرون نهیم، پا می‌نهیم در آتش تاوان بی‌فکری و سر‌کشی، در شب معما ها و کوچه های پیچ در پیچ تازه های ناشناخته که خطرناکند از بی‌دانشی،... که این صدبار بدتر. مانند اسیرانی پا در لجن، در بوی نامطبوع بیشه امن خود و شاید زنجیر را بسته با دست خود، که این صدبار بدتر. اسارت تن در زندان دردناک است و اسارت عقاب تیزپر ذهن در قفس، صدبار بدتر. گمراهی و ادعای راهنمایی و گمراهنمایی و این صدبار بدتر. در میان کسانی هستم که راه را صدبار به خطا رفته اند و همان را هم به عنوان راهم به من گوشزد می‌کنند تا هم جمعشان یک نفر جمعتر باشد و شاید از دغدغه آن فریاد از ته چاه وجود که بانگ آزادگی شک برانگیز سر می‌دهد بکاهند که خاموش! همین راه درست است و کسی راه دیگری نمی‌شناسد. در جستجوی راهنما در میان کسانی هستم!
این بیابان از در‌به‌درانش تشنه تر است.

دیدار آینه

از عطر گل ‌یاس نفسی می‌کشم و می‌روم. اکنون شبها می‌گذرد و من نمی‌دانم کجا هستم. جایی همین نزدیکی یا آن دورتر، شاید گم شده یا گمراه تر. هر جا که هست جدا از آدمهاست. خلوت است و سکوتی که غریب اما دلنشین همچون یک آشناست. خلوت است و سکوتی که صدای قدم هایم را هم می‌شکند، و حال سایه ای. سایه ای که مرا نمی‌ترساند. از امید و نگرانی پر می‌شوم. هرچه نزدیکش می‌شوم او نیز نزدیکم می‌شود و هر لحظه پیداتر تا به او می‌رسم. او آینه است ...

"یک گرچه و صد هزار اما دارد
یک ذهن لبالب از معما دارد
من روبرویش نشسته ام، او من نیست
این آینه قصه خودش را دارد" - شاعری که من نمی شناسم

خدا

با نام او که سر تا سر وجود تشنه ام را عطش شناختش فرا گرفته و آتش دیدارش، تکه های پراکنده روحم را تنها بهانه به هم پیوستن است.

از شهر گناه می آیم.
از شهر شب و تاریکی. شهر گمراهی.
کوله بار پر و پیمانی از سوغات، بر دوش. کوله باری سنگین از دست ساخته های خودم و دیگران، و پاهایی خسته از راه، در ابتدای راه. راه باز گشت به از دست رفته‌ها، پاکی، بیگناهی، بچگی، سفیدی، نور،... آرامش. آرامش. آرامش. گمشده غریب انسان. گمشده محبوب من از سالهای دور که برای دیدار دوباره اش بهای رنج جاده هر سفری را می پردازم.

تنها همسفرم، همان دوست قدیمی است. شاخه سپید گل یاس. تنها نشان من از پایان راه، از آنچه بوده و به دست خواهد آمد، او که عطر آسمانیش مشامم را از بوی نامطبوع ریا کاران نقاب به صورت که بیمار زخم زدن و به بیراهه بردن خود و دیگرانند، خالی نگه داشته و هنوز به نفسم دلیل تپیدن می دهد و بازتاب سفیدی گلبرگهای پاکش در دل این شب به چشمانم سو می دهد.
و ماه، همسفر همیشگی همه شبگردان، خورشید ساکت و با وقار شب که بازتاب سفیدش، همچون پیامبر نور، چراغ راه ره‌گمکرده‌های این شهر است تا خود نور.

در این شب مه گرفته که حتی فاصله چند قدمی هم پیدا نیست، به انتهای جاده نگاه می کنم تا بلکه اثری امید‌بخش از انتها، از محبوب ببینم که توان پاهایم و توشه راهم باشد، هر چند کوچک، هر چند مبهم و نا پیدا. چیزی پیدا نیست اما من می بینم. آن دور ها در ذهنم چیزی می‌بینم که به من امید می دهد. خودم را می بینم که به مقصد رسیده و چهره ای که در آن آرامش موج می‌زند و لبخندی با صداقت از دل با نگاهی غریب و دلنشین، که زمزمه می کند و مرا می خواند: برگرد.

کوله بارم را بسته ام و آماده سفرم، سفر بازگشت.