و باز سکوت می‌­کند.
سکوت می‌­کنم و سکوتم را هم‌­صحبت سکوتش؛ و تماشای رقص ناگفته‌­های همیشه در بند، در آزادی گذر از روی پل دو نگاه. خنده‌­کنان، اشکریزان.

می‌­گویم: "آنگاه که از دوری همبستر درد و بیماری شدم، و هر شب صدای لالایی گریه‌­های بی‌­تابم خوابم می‌­کرد و هر صبح صدای ناله‌­های در خوابم، بیدار، باز عطر امید تنها یکبار دیگر دیدار تو، نگاهدار من بود، نام تو ذکر عبادت‌های من و یاد تو آرام دلم"

یاس برمی‌­خیزد و نمی‌­گوید: "مرا بجوی تا راه را بیابی" اما من می‌­شنوم، و به راه می‌­افتد و در تاریکی آینه گم می‌­شود. فریاد می‌­کشم: "با من بمان" ولی نمی‌­شنود. نمی‌­گویم: "بی تو عطش می‌­کشدم" اما می‌­شنود. فریاد می‌­کشد: "راه، بسیار دشوار است" و من نمی‌­شنوم.

آینه دروازه رهایی است. دروازه خروج از شهر گذشته‌­ها­، خاطره‌­ها، نا­امیدی‌ها، زخم‌­ها، دردها، اشتباهات، و خود. تمام آنها که باید از آنها گذشت، و دروازه ورود. ورود به تصویر همان گذشته، همان یاد­بود­ها، رنج‌­ها، گناهان، اسارت و همان خود. تمام آنها که باید مرور کرد.
یاس آن سوی آینه است و برای رسیدن به لحظه رسیدن، از آینه باید گذشت.

گام بر می‌­دارم و از او می‌­گذرم؛ و دیگر سو...

"از آن زمان كه رنگ نگاهت پریده شد
ابری­ست نقطه نقطه حجم هوای من
یك روز بی خبر تو شدی و نیامدی
در فصل های سرد سفر پا به پای من
اما هنوز نبض غزل با تو می‌­زند
ای تك مخاطب همه شعرهای من
بر عكس رسم جاذبه این كاه شوق را
میرانی از دو قطب خودت كهربای من
داری به آرزوی خودت می‌­رسی زمان
نزدیك می‌­شود به خط انتهای من
چیزی به فكر خودكشی انداخت عشق را
شاید یك اشتباه تو شاید خطای من
اما هنوز نبض غزل با تو می‌­زند..." – شاعری که نمی‌­شناسمش

یاس خاموش و آرام نشسته­، گذر سخنانم را تماشا می­کند.

می­گویم: "هرگاه بر لب ساحلی به تماشای دریا می­نشستم، بزرگی دریا، یادآور یک دل بود. صدای آرام موجها، یادآور آرامش همان صدا بود که در برکه دلی دیگر مژده طوفان. با تنی رها روی آب دریا و چشمانی بسته، اشکهایم دریا را کمی بزرگتر می­کرد. یک ساحل برای رسیدن بود و یک اسم برای زمزمه..."

یاس، پنهان در نگاهش زمزمه­ای: "تو را می­پرستم به خاطر روح بزرگت" و در برکه دلی دیگر مژده طوفان: "و من، تو را می­پرستم آنگونه که همیشه دلم می­خواست بتوانم خدا را"

مدتی خاموش در چشمان هم خیره می­نگریم. من در جستجوی زمزمه­ای دیگر و او در جستجوی... شاید... زمزمه­ای دیگر.

می­گویم: "ملکه دلم شدی، همان که نگهدار مرزهای سرزمینش است و نمی­گذارد زشتی و پلیدی به شهر هجوم آورد. همان که سرباز تکبازش هستم و از او دستور دارم نگهبان دروازه­های دل باشم که مبادا ناپاکی به درون، راه یابد..."

شبنمی بر گونه گلبرگش نشسته. کاش می­توانستم در آغوشش کشم و این­بار گونه­هایش از اشکهای من تر شود، نه شبنم غم تنهایی­هایش.

ادامه می­دهم: "گل­یاس! ذهن من از کودکی سرکش بود. رها که می­شد پر می­کشید و بی­مهابا فقط می­رفت. به هر کوی و دالانی سر می­کشید. نه همیشه به جاهای خوب. حالا که خیالم از تو پر شده، این پرنده هر چه می­رود و این سو آن سو سر می­کشد، باز از تو و پیچ و خم­هایت بیرون نمی­رود. چه ستاره­ها باشند و چه نباشند، وقتی خورشید طلوع می­کند در آسمان خیال جز سفیدی و نور چیزی دیده نمی­شود. نه چشمک ستاره­ها وقتی چشمانت پلک زنند، نه سیاهی شب وقتی ابروانت سایه اندازند.
گل­یاس، ممنونم که مرا در گرمای نورت ذوب کردی. اگر من رگی از طلا نداشتم که در این گداختن عیارم بالا رود، اگر هنوزم سنگم، اما دیگر سنگی ساده و خالص از ناپاکی­ها"