... با نگاه خیره‌ام در قلب دایره سپیدش فرو می روم و روز را به خاطر می‌آورم. زیر باران لطیف مهتابش بارانی مهربان را به یاد می‌آورم، و زادگاهم را که در آن، بارانی لطیف می بارید و یاس‌ها می رویید و نسیم، گاه و بی گاه در میان عطر یاس‌ها می‌وزید و بوی یاس در گوشه و کنار پراکنده می‌شد. من و گل یاس به روی سبزه ها سر‌به‌سر دراز می کشیدیم و باهم آسمان را تماشا می‌کردیم. دست در دست هم آزاد، آسمان را جولانگاه پروازهای بی‌پروایمان می کردیم و از میان ابرها، در میان پرنده‌ها، از باد گوی سبقت می‌ربودیم... در سرزمین ما، صدای خنده‌های کودکان شاد و سالم که هر گوشه رها از بیماری و گرسنگی گرم بازی بودند، و خنجرهای زهرآگین، تشنه در کمین تنهای پاکشان نبود، به گوش می‌رسید. صدای زجه‌ها و ناله‌های مادرانشان به گوش نمی‌رسید. همه جا خبر دوستی های تازه و پیوندهای نو، خبر آفرینش و رویش بود. از دورویی‌ها، از نقاب‌ها، از خودخواهی‌ها، از خرابی‌ها، از پستی آنان که پستی را عاشقانه دوست می‌دارند و چه آنان که دچار توهم انسان بودن شده‌اند! هیچ خبری نبود. هر چه بود صداقت و مهر بود، لبخند بود. مهربانی بود. کینه و نفرت، نبود. هنر و زیبایی بی‌نهایت بود، نقاشی و شعر و موسیقی بود، زشتی نبود. تازگی بود، تکرار نبود. لذت بود، خستگی نبود. ...بود ...نبود ...و زندگی بود ...و عشق بود ...و خدا بود.

...
صدای نغمه پرنده ها، خنده کودکان، سپیدی روز، همه آرام‌آرام، در یادم کمرنگ می‌شوند و من به خود می‌آیم، و به ته چاه تاریکی که ایستاده‌ام، و همچنان رو به بالا خیره به درب روشن و سپید چاه. به ماه.

...و دیگر سو شهری‌است. شهر آشنای من!
پاهایم چشمانم را باور ندارند.

پشت آینه

شهری با کوچه پس کوچه های بسیار، و مردمانی که بسیار مشغولند!، تاریک است و مه گرفته. قدم زنان پرسه می‌زنم و خاموش می‌اندیشم. در میان کوچه های خلوت و خیابان های شلوغ، به هر دیواری نگاه می‌کنم، خاطره‌ایست. به هر رهگذری می نگرم، آشنایی‌ست. هر گوشه جای قدمهای خودم را می بینم و خاطره شبی را که قدمم آنجا بود. گاهی لبخند تلخ افسوسها بر لب و گاهی اشک زلال شوقها، و این هردو با هم با خیره‌نگاهی و آهی، گاهی.
گوشه‌گوشه‌های این شهر، با من سخنها دارند و من با آنها گلایه‌ها. از من گلایه‌ها دارند و من با آنها سخن‌ها. اما نه سخن‌هایم دیده می‌شود و نه گلایه‌هایم. گویی در این شهر آشنا، تنها غریبه منم.
می‌ایستم تا پاهایم رمقی پیدا کنند. مردمان همچنان روی مدارهایشان می‌گردند و از کنار من بار ها می‌گذرند. یاد مدار خودم می افتم و جدایی از آن. بیشه‌ی امنمٍ و رهایی از آن. بوی نامطبوع لجنزارها و بیماران و دیدار با عطر یاس. گل یاس! گل یاس... کاش همین اکنون، با تو بودم. اکنون چون همیشه به تو می‌اندیشم و فضای اندیشه‌ام را پر ز عطرت، از بیماری و بیماران، خالی می‌کنم.

ماه

به آسمان نگاه می‌کنم. شب بی‌انتها، ابرهای تو در تو، و ماه. روشنی بخش راه. چراغ زیبا و آرام شب که تمام طول راه را همراه و همقدم مسافران شبانه می‌ماند، تا تاریکی بهانه گمراهی هیچ گمراهی نشود.
به ماه می‌نگرم و می‌اندیشم:
"ای آسمانی، اهل دیار دور، آینه نور، چرا اینجا در زادگاهم اینقدر غریبم؟"
خیره نگاهش می‌کنم و در آرامش و نجابت نور سپیدش به دنبال پاسخی می‌گردم...