یادگاه
در نگاهم از دریچه شب به روی روز، خاطرهای مرموز، به یاد آمد که شب نه شهر من است. در سفرم و غریبی همسفر هر سفر. روز، زادگاه من است و سوز، یادگاه من.
مینشینم، سر در خود فرو میبرم و چشمانم را میبندم. با خود مرور میکنم آنچه گوی جادویی ماه، بر من نمایاند از شعله های پنهان سوز درون خورشید که از دیوارهای بلند شب به تنگ آمده است. سوز جدایی چشم و نور.
بینایی
چشمانم را باز میکنم، بر میخیزم، به راه میافتم و اینبار میبینم آنچه نمیدیدم. تکههای خرد و خشک و سوخته درختی سبز، بر زمین بیابان کنار تبری کهنه. نزدیک میروم و خوب نگاه میکنم. آنچه میبینم در باورم نیست. اشکانم جاریاست، اما برای ندیدن یاورم نیست. شستشوی حقیقت ممکن نیست. تبر کهنهام را از زمین بیابان بر میدارم. آری، تبر کهنهام. این ویرانه، دستساز من است.
آن را گم و حتی فراموش کرده بودم. هم آن و هم تکهای از درخت مرده را درون کولهبارم میگذارم و به راه میافتم. خورشید از درون گوی جادویی در یادم زمزمه میکند هنوز دیدنیها باقی است. میبینم لکههای خون خود و دیگران را بر دستان خود... میبینم ویرانههای ستونهای برافراشته کاخهای پرشکوه هنر را بر زمین خود... ماندههای لگدمال شده گلهای زیبا را بر رد پاهای خود... گریزی از دیدن ندارم و پلک اشک، تنها چشمانم را بازتر میکند. میبینم سهم خود را در تاریکی این شب و ویرانی این شهر.
پرسه می زنم و آنچه می گذرد مرور می کنم. در میان یکی از کوچهها، رد پاهایی پدیدار است. نگاهم دنبالش میکند و در مه گم میشود. باز نمیگردد و من به دنبال او، خود نیز به راه میافتم تا در مه گم شوم. شاید این بار جایی پیدا شوم. در گوشه ای از شب، کسی نشسته تا مرا پیدا کند. باید او را پیدا کنم... میدوم!
"روزها میروند و میآیند،
آبها میرسند تا دریا،
نگران نیستم که شب بشود،
تو به من آفتاب خواهی داد." – شاعری که نمیشناسمش
نظر
نوشتن نظر
< برگ نخست >