...در گوشه ای از شب، کسی نشسته تا مرا پیدا کند. باید او را پیدا کنم... میدوم! به درون مه، به قلب تردید. به درون کوچهای از شهر که هرگز نبودهام و این مرا میترساند.
میترسم از ترسیدن، نمیترسم.
گام به گام ردپا میدوم.
کودک
تا که به کودکی میرسم. نشسته، و سر به زانو دارد. میایستم. مرا مینگرد. ترس در نگاهش زبانه میکشد و میسوزانتم و هم دردی که در جسمش در میان تار و پودم میپیچد. لبانی ساکت و خشک، چشمانی که اشک مینوازند. نزدیکتر میروم. جای جای تن کوچکش زخمی است. از آنها که من نیز بسیار یادگار دارم.
از یادم خون میچکد.
مینشینم روبرویش. زخمهایم را نشانش میدهم.
- "کار کیست؟"
- "دستان خویش"
- "و این تیغها...؟"
- "... که بر زمینند؟"
- "هدیه اند"
- "هدیه اند"
- "یادگار"
دور تا دور، بیماران بدبوی دشنه به دست، که درد هدیه آورده اند. زوزه کشان به پیش میآیند. درد را میشناسم. هجوم میآورند. کودک بر میخیزد و فریاد میکشد: "دیگر نه!" دست در کوله بارم، تبر کهنهام را از نیام بر میکشم. فریاد میکشیم: "حرامیان!"...
صدای گوشخراش جنگ در گوشم به زمزمه میماند. به آوازی آرام و آهنگین:
"دیگر نه.
دیگر به هدیههای شما نیازی نیست.
دیگر زخمهایتان را بر تنم نمینویسم.
آن هنگام که دستانتان را با خون من میشستید، آموختم که ناپاکی با خون دیگری پاک نمیشود. دستانتان را امروز در خون خود بشویید.
اکنون گاه آینه است، و اینگاه، آنچه به من ارزانی داشتید، آنچه عاشقانه پراکندید، از درد و رنج و تباهی، به شما باز میگردد.
دیگر زخمهایتان را بر تنم نمینویسم."
