جوان را بر زمین می‌نشانم. رویم را به سایه‌ها بر می‌گردانم و می‌ایستم. همه هستند. شهوت، زیاده‌روی، زیاده‌خواهی، سستی، خشم، حسد، قدرت، دروغ، اندوه و دیگران. این دوباره من هستم در میان سایه‌گان. سست در برابر سست مایه‌گان.

چون طوفانی سیاه گردم می‌پیچند. تبرم را بالا می‌گیرم، در خودم گیج می‌گردم و با چشمانم نگاهشان می‌دارم. آه! ناگهان این نخستین زخم از آن خودپرستی بر پشت شانه‌ام بود، و این دیگری که بر پهلویم زدم، زخم زیاده‌خواهی. تبرم را ناتوان در هوا می‌چرخانم، تیغ سستی دستم را نشانه می‌رود و تبر از دستم می‌اندازد. دیگر هیچ ندارم! خشم دست دیگرم، اندوه پاهایم و حسد سینه‌ام را می‌شکافد، و سرانجام غول شهوت بر خاکم می‌افکند.

این شکست بزرگ من است.

پیر

چشمانم را باز می‌کنم. تبرم را بر زمین جلوی چشمانم می‌بینم.

می‌نشینم. باد سردی زوزه‌ می‌کشد و ترس را در وجودم می‌پیچد. با نگاهی خسته و حیران تبر کهنه‌ام را برانداز می‌کنم. ما هر دو بارها شکست را چشیده‌ایم.

روبرو را می‌نگرم، دوردست راه را. می‌اندیشم و می‌اندیشم. باد موهایم را پریشان در هوا می‌افشاند. اشک می‌ریزم و ناله می‌کنم: "نفرین به سایه‌های من. نفرین به من که در بیراهه‌ها پرسه می‌زنم و از راه بازمانده‌ام."

در اندیشه‌ام که پیری از راه می‌رسد.

هفت شب

در چشمانم می‌نگرد. گویی ناگفته می‌داند. از هفت شب سخن می‌گوید. از هفت شب خودسازی و از غروب شب هفتم که سحرگاه پیروزی‌است...


نظر

At 12:51 PM, August 16, 2008, Anonymous ناشناس said...

تلاشت تو جوانی قابل تحسین است،و پیروزیت در غروب شب هفتم.آدمی هیچگاه تنها نیست!

 
At 2:02 PM, August 16, 2008, Blogger محمد said...

از نظرتون سپاسگزارم. کاش اسمتون رو هم می‌نوشتید.

 

نوشتن نظر

< برگ نخست >