چشمانم را باز میکنم. اطراف را مینگرم. تاریکی و سکوت. همچنان تنها هستم. به میدان جنگ مینگرم: تکههای خرد و خشک و سوخته درختی... لکههای خون... ویرانهها... مانده گلها... مینگرم و به یاد میآورم. اشکانم جاری است و این بار لبخندی بر لب. لبخند دیر دانستن و سرانجام دانستن. کودک خندهکنان میدود و میرود.
جوان
از میان ویرانههای جنگ به راه میافتم. نبرد، رمق کمی برایم گذاشته و زمین پاهایم را بسیار خراشیده. میافتم از پای. ناگاه جوانی شانه هایم را می گیرد و میگوید: "لختی بیاسای!"
به سختی او را مینگرم. میپرسد:
- "کیستی؟"
- "مسافر"
- "به کجا؟"
- "نمیدانم"
- "پس همسفریم"
سلانه به راه می افتیم.
میگوید:
- "چرا سفر؟"
- "برای دیدار درکی بهتر"
- "اما خستهام و تشنه"
- "بسیار تشنه"
- "آب همین نزدیکی است. سایههایی همین اطرافند که کیسهآبی بر دوش دارند. آنان تشنگان را آب میدهند و خستگان را پناه. باید بیابیمشان"
- "سایهها؟"
- "آری، سایهها. در تاریکی این شب، زیر این سایهها مگر توان دمی آرمید!"
گناه
به یاد میآورم. سایهها. در هر کوچه و کوی، همقدم هر عابر هر سوی. در همسایگی همهکس.
آنان برای یافتن گمشدهها هرسو پنهانند. صدایشان را میشنوم با همان آواز مستکننده که مرا به درون خود میخوانند. به درون نیستی. به امید جایی بهتر از این هستی. به درون فراموشی، به نوید گاهی بهتر از این آگاهی، و برای گمشدهها سراب راهی.
من باز گم شدهام...
بارها در خستگیهایم با آنها به پسکوچهها گریختهام، و هربار خستهتر، از همآنها گسیختهام. پس چرا؟ پاسخ... سخت... دشوار است.
با نگاهی خسته و حیران تبر کهنهام را برانداز میکنم. ما هر دو بارها شکست را چشیدهایم. اما چرا؟
پاسخ، دشوار است.
سرم را بلند میکنم و هر سو زمزمهای میشنوم. دست در دست هم دور سرم میجرخند و لبخند بر لبان جوان دارند. لبخندی که در نگاه من زخمی چرکین است؛ آوازی که از گلوی جوان ساز میکنند، در گوش من نالهای سوزین است. نالههایی که از ژرفای تهیگشته وجودش به دشواری سرمیدهد. در گوشهای تنها نشسته و سر به زانو دارد. زردی سیمایش خبر از درون بیمارش میدهد. نبرد رمق کمی برایش گذاشته و زمین پاهایش را بسیار خراشیده. به سختی مرا مینگرد و برمیخیزد که باز با سایهها به پسکوچهها بگریزد. بر میخیزد که باز بیفتد از پای. شانههایش را میگیرم: "لختی بیاسای!"
